X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1389

غوغای تراختور و احساس من

سرای کوچکی که در آن برای امرار ومعاش فعالیت می کنم عمدتا با یک سکوت نسبی همراه است .همه در فکر نحوه گذران زندگی، سختیها و سنگلاخ های آنند.اما گویا امروز(چهارشنبه 25/1/89) قرار است روز دیگری باشد. اول صبح چندتا از دوستان با کرکریهای خود همکاران آذربایجانی خود را وادار به کرکری خواندن می کنند .

برای من دیدن این همه شور و شعفی که تراکتور در هواداران خود ایجاد کرده،مانند حروف ،کلمات و جملاتی است که قطره قطره در کنار هم چیده می شوند تا مقالی(نوشته ای) را ترتیب دهند که زیبنده نام شما دوستداران تراکتور باشد. با خودم فکر می کنم چطور این غرور حاصل از نام و سودای تراکتور را به تصویر بکشم و می بینم هیچ چیز قشنگتر از ثبت این لحظات نیست.به نظر می رسد برای یک هوادار واقعی تراکتور زیبایی های وجوددارد که درک آن برای سایرین سخت است.هوادار تراکتور از خواندن همین کلمه تراکتور من نیز لذت نمی برد. چرا که او عادت دارد واژگان را به سبک واقعی و نه به سبک قانونی بیان کند.در نزد هودار تراکتور ،تراختور با مسمی تر است.

بگذریم.تایماز در مقام پاسخ به تیکه پرانی پرسپولیسیها شروع به شعار دادن میکنه.و به یک باره چند صدا باهم تکرار می کنند."تراختور" "سروره هر چی اس اس و پس پس"(در آخر اس دوم کسره متصل به واو و در آخر س دوم کسره ساکن).

این حرکت باعث میشه تاآبی ها هم علیرغم میل باطنی خود با همکاران طرفدار سوگلی پایتخت هم نوا شوند. صحنه ها توام با ابراز احساسات قشنگ است . سهند با طعنه میگه: برای ما بیش از همه مهم این است که در درجه اول بازی زیبایی از تراختور ببینیم(به احترام تراختورچیلار مانند گذشته ادامه مقاله را به نام قشنگ تراختور مزین کردم).همانند بازی در تهران و اگر با حمایت هوادارن فهیم بتوانیم سه امتیاز را نیز بگیریم که نور علی نور میشود.

بچه ها تو سر و کله هم می زنند در همین زمان با توجه به احساس تعلقی که به تراختور دارم به سایتها سری می زنم. مشخص می شود کریم با توجه به مصدومیت به بازی نمی رسد .در دلم برای غیورمرد آذربایجان آرزوی سلامتی می کنم ولی پیش خودم میگویم: کریم مصدوم نیست و ...

وقت صبحانه است .انگار این فوتبال تمامی ندارد.لقمه ها در دهان است و اشاره ها بر سر انگشتان. باجه سر کوچه همیشه برای من یک روزنامه ورزشی کنار میگذارد.از فرصت صبحانه استفاده کرده و سری به آن می زنم .در صفحات میانی کریها داغ است. اینگار آتنا درست نوشته "جنگ دنیاهاست".

نمی توانم احساس نشات گرفته از آن لحظات را در خودم پنهان کنم با کسب اجازه از استاد کار به پای کامپیوتر می روم تا احساسم را روی کاغذ بیاورم.یادم میاد وقتی در دبیرستان بودم دبیر انشاء موضوع آزادی(خود انتخابی) را برای دانش آموزان طراحی و گفت: دوست دارم مطلب نوشته شده خشک نباشد و ادبیات پر احساسی در آن بکار رفته باشد.آن موقع من هر چه اطراف خود را نگاه کردم نتوانستم چیزی بنویسم با خودم گفتم، باشد.درست است که الان در آذربایجان نیستم، ولی اگر کسی ساعتی در دامنه های ساوالان بوده باشد یقینا برای نوشتن مشکلی نخواهد داشت. و کاغذی بر داشته و اینگونه نوشتم:

" در میان کوههای باعظمت آذربایجان کوهی استوار و سر به فلک کشیده وجود دارد که دامنه های آن هر انسان فرهیخته ای را به تحیر وا میدارد و..." آن روز در سر کلاس درس نتوانستم انشای خود را کامل بخوانم چرا که تمام لحظات کودکیم در ذهنم نقش بست و من با فوران اشک از چشمانم دیگر نمی توانستم بغض های خود را پنهان کنم.سالها گذشت .قلم به دست گرفتن و نوشتن را فراموش کرده بودم .اما احساسم نسبت به دوران پاک کودکی و سرزمینی که در آن بزرگ شده بودم رهایم نمی کرد. هر بار خواستم بنویسم دیدم چیزی نیست تا آزادانه در مورد آن بنویسم، تا که خداوند تحفه ای به من داد که در تمام عمر حسرت آن را می کشیدم.و آن نهالی بود با قدمت چهل ساله بنام تراختور.

تراختور . بدان که تراوش این کلمات با اراده تانری و نام تو آغاز مجدد یافت و آدیوخ منبعد تمام حم و غم خود را بکار خواهد بست تا در راه سر افرازی تو قلم بساید و نقش تورا بر قلوب رسم کند.

جفا بسیار است و خطا بیشمار ولی آنچه در دیدگان می ماند نقش خوش لحظه هاست و من لحظاتم را با تو تقسیم می کنم. تراختور بمان و بر بلندای سهند و ساوالان فریاد بزن که من تراختورم. سمبل ورزش آذربایجان.تراختور نفست را بر باد صبا ده تا به اغیار برساند خبری، که در میدان سهند جز ظفر تورا چیزی حاصل نخواهد شد. آری .من نیز بر این باورم که ندای تراختور ،تراختورچیان را به سهند فرا خواهد خواند و در آوردگاه دوقرمز غوغایی عظیم به پا خواهد شد لیکن آنچه در خاطر اذهان خواهد ماند همانا فرهنگ آذربایجان و آذربایجانی خواهد بود.

یاشاسین تراختور. یاشاسین آذربایجان. یاشاسین تراختورچیلار.

نگارنده :آدیوخ آذربایجانی